تبليغاتX
عاشق نشو
کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد
باز شب شد، چقدر تنهایم

گفته بودی که شبی می آیم

باز شب شد و از پنجره ام

همچنان راه تو را می پایم

کنج این پنجره ها شب همه شب

منم و گریه و های و هایم

پشت این پنجره ها تا به سحر

پنجه بر پیکر شب می سایم

 

نکند بیهوده عمر خود را

پشت این پنجره می فرسایم

نکند بیهوده تکرار شود

قصه چشم به راهی هایم

باز چون دیشب و شبهای دگر

می روم پنجره را بگشایم

باز شب شد، شب و از پنجره ام

همچنان راه تو را می پایم 

                                     << محمد رحیمی>>

 

انتظاری طولانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/03ساعت 14:20  توسط سارینا | 
یه روز با هم قرار گذاشتیم که واسه همیشه همدیگرو دوست داشته باشیم

روی کاغذ دلامون بنویسیم که هرگز همدیگرو فراموش نکنیم

من خودکاری برداشتم و پر رنگ نوشتم که " هرگز فراموشت نخواهم کرد"

اما ندونستم چرا اون منو فراموش کرد ....؟؟!!

تا اینکه یه روز فهمیدم که اون تنها با مدادی فریبم داد....

 

هرگز فراموشت نخواهم کرد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/21ساعت 16:36  توسط سارینا | 
 زیر پایم دانه زد نیامدی

سایه ام جوانه زد نیامدی

دل به راه دور تو به صد امید

از ره  میانه  زد  نیامدی

چشم من به هر کسی نمی رسد

تا تو  را نشانه زد نیامدی

طاقتش به مرز آسمان رسید

هم به سر و نشانه زد نیامدی

عشق تو بهانه دلم شد و

در تنم جوانه زد نیامدی

دیر کردی و دلم برای تو

سر به هر کرانه زد نیامدی

 

نیامدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/01ساعت 15:19  توسط سارینا | 

 

بین  دوراهی موندم تو کوچه های غربت

انگار که نا نداره پاهام برای حرکت

می نویسم رو دیوار  از درد  این غریبی

از اون روزای رفته، روزای ناشکیبی

از بوی خوب گلها تو باغچه محبت

از زخم کهنه دل تو روزگار غربت

از سرزمین  غمها نامه برات نوشتم

تا که تو هم بدونی چی شده سرنوشتم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/13ساعت 15:14  توسط سارینا | 

عشق نمی پرسه که تو کی هستی، فقط میگه: تو مال من هستی

عشق نمی پرسه اهل کجایی، فقط میگه: تو قلب من هستی

عشق نمی پرسه تو چی کار میکنی، فقط میگه: باعث میشی قلب من به تپش بیفته

عشق نمی پرسه چرا دور هستی، فقط میگه: همیشه با من هستی

عشق نمی پرسه دوستم داری ، فقط میگه: دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/17ساعت 11:9  توسط سارینا | 
 

بی دریای دلم طوفانی است

آسمان چشم من بارانی است

بی تو مرغ آرزوها و امید

در حصار زندگی زندانی است

بی تو دیگر کاخ خوشبختی من

نیست کاخ، آیینه و یرانی است

بی تو دیگر یاسمن مستی نکرد

زرد گشت و در پی عریانی است

بی تو من عاشق ترم از روز قبل

این شگفتی از سر حیرانی است

بی تو طومار غم واندوه و درد

در سکوت سرد  دل، مهمانی است

بی تو دیگر زندگی باور نشد

زندگی در بی کسی نادانی است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت 12:35  توسط سارینا | 

هر وقت می خورم سیبی،یاد طعم عشق می افتم! یاد جمله:عشق،سیب است

و در خیال خود به باغ سیبی می روم،از درخت می چینم سیب سرخی را ....

به یادت گاز می زنم از آن، می خورم تا آخرین گاز سیب را !

بعد از آن سیب سرخ دیگری چیدم،دادم برایت آن را.

برداشتی سیب را،بوییدی آن را و چشیدی طعمش را.

پس با چشمان پر فروغت گفتی:

<< سیب سرخ یعنی عشق >> شاید هم گفتی:

<< سیب سرخ می دهد طعم عشق >>

باز در رویایم می بینم روزی با هم از درخت سیبی، سیب سرخ عشق را چیدیم.

و با هم طعم عشق را چشیدیم

تا بدانم و به دیگران بفهمانیم

که سیب می دهد طعم عشق ، و چه طعم خوشی!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/03/05ساعت 13:22  توسط سارینا | 
 

وقتی می خواستم زندگی کنم گفتند: برو

وقتی به راستی سخن گفتم گفتند: دروغ است

وقتی به ستایش رو آوردم گفتند: خرافات است

وقتی  گریستم  گفتند : کودکانه است

وقتی  خندیدم  گفتند : دیوانه است

وقتی سکوت کردم گفتند : عاشق است

وقتی  عاشق  شدم گفتند : گناه است

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/22ساعت 13:36  توسط سارینا | 
 

تو دریای من ساحل نبودی

                                              برایم ارزشی قائل نبودی

رسیدم بارها تا منزل تو

                                             ولی یکبار در منزل نبودی

تو مثل رودها جاری شدی زود

                                              به یکی ما گذشت مایل نبودی

تو دیدی در این دل بی کسی بود

                                               برایش حل این مشکل نبودی

شکستی دل را وقت رفتن

                                              مگر تو میهمان دل نبودی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/15ساعت 13:50  توسط سارینا | 

دو خط موازي زائيده شدند .

 

 پسركي در كلاس درس، آنها را روي كاغذ كشيد

 دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .

 

و در همان يك نگاه قلبشان تپيد .


و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت :
ما ميتونيم زندگي خوبي داشته باشيم .
                                                  و خط دومي از هيجان لرزيد .

 

خط اولي گفت میتونیم خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .


من روزها كار ميكنم  ، میرم خط  كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبام .


خط دومي گفت :

من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت .

خط اولي گفت :

 چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت !!!


در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

L
و بچه ها تكرار كردند :

 دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند

 

دو خط موازي لرزيدند .

به هم ديگر نگاه كردند .

 و خط دومي زد زير گريه

 

خط اولي گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهي پيدا ميشه .

 

 خط دومي گفت شنيدي كه چی گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

هيچ راهي وجود ندارد، ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه


خط اولي گفت : نبايد نااميد شد .

 

ما از صفحه خارج ميشيم و دنيا را زير پا ميذاريم . بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند.


خط دومي آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند از زير كلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

 

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از كوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند .

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميكنيد .

فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيك وجود نداشت .

پزشك گفت : از من كاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

 

شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا كن فيكون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند كرات با هم تصادف مي كنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد .

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .


و بالاخره به كودكي رسيدند كودك فقط سه جمله گفت :

شما به هم مي رسيد
نه در دنياي واقعيات!!!
آن را در دنياي ديگري جستجو كنيد!

 

دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند


اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل مي گرفت .
« آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »


خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين كه به هم برسيم .


خط دومي گفت : من هم همينطور فكر ميكنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميكرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم

 

خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .


و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد !


و آنها دو ريل قطاری شدند كه از دشتي مي گذشت و آنجا كه، خورشيد سرخ آرام آرام، پايين مي رفت، سر دو خط موازي،

 

 عاشقانه

 به هم مي رسيد!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 15:52  توسط سارینا | 
 

ای عزیزم، نازنینم، ای که مثل یه ستاره

کی میشه بتابی بر من با یه چشمک دوباره

میشه آیا با یه لبخند واسه من شادی بیاری

میشه آیا با نگاهت واسه غم جایی نذاری

تو همیشه با محبت تو صبور و مهربونی

می دونم دوستم می داری، پس باید پیشم بمونی

تو که نیستی به خدا دنیا برام کویره

این مسلمه ماهی بدون آب میمیره

تو دروغ می گفتی که عشق همیشه مال بهاره

عاشقی و مهربونی پاییز و بهار نداره

واسه یه دل سنگ جدایی معنا نداره

شاید هم دلت سنگه که دوری رو طاقت میاره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 14:30  توسط سارینا | 
این شعرو یکی از دوستای خوبم اقا رضا بهم داده

                                                                             مرسی رضا جون

 

با بودنت دنیای من

رنگی تر از همیشست

قلب تموم آدماش

از جنسی مثل شیشست

با بودنت رنگین کمون

یه رنگ اضافه داره

رنگی که زیبایش تو رو

تو ذهن من میاره

با بودنت تو گلخونه

هیچ گلی کم ندارم

هیچ گلی اونجا نمی خوام

وقتی تویی کنارم

با بودنت غصه میره

شادی جاشو میگیره

با دیدنت هر چی غمه

تو قلب من میمیره

با بودنت شعرای من

معنای تازه دارن

گلهای اطلسی برام

شکلی دوباره دارن

با بودنت دلم می خواد

که از سینه جدا بشه

پر بکشه به سمت تو

تو راه تو فدا بشه

با بودنت دوستت دارم

روی زبونم میشینه

سهم من از با تو بودن

این عشق نازنینه

با بودنت یه زندگی

یه عمر تازه دارم

برای دیدن تو من

یه عمر در انتظارم

هر شب که به خواب من میای

من دیگه شک ندارم

یه روز میاد که با من باشی

بمونی در کنارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/19ساعت 15:7  توسط سارینا | 
 

تمام عاشقی من فدای چشمت باد

                                                  نگاه آن شب تو باز کار دستم داد

چنان غریب از این کوچه ها گذر کردی

                                                 که شرح رفتن تو سالهاست مانده به یاد

هزار بار مرا کشتی مگر آن شب

                                               نگاه من به نگاه تو چند بار افتاد؟؟؟

                                    **********

در این دنیا نکردم من گناهی

                                              فقط کردم به چشمانت نگاهی

اگر نگاه من باشد گناهی

                                             مجازاتم بکن آنطور که خواهی

                                     **********

هر چند صبر و طاقت دارم

                                           از دست تو خسته ام ، شکایت دارم

هر بار در انتظار تو می سوزم

                                           با اینکه به انتظار عادت دارم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/11ساعت 15:24  توسط سارینا | 
 

دوباره دلم اسیر بی کسی شده

دوباره دلم تنها و بی کس شده

دوباره دلم دیوانه ی چشمات شده

دوباره دلم مجنون حرفات شده

دوباره دلم مست اون لبات شده

دوباره دلم تاریک و تار شده

دوباره دلم تنگه برای دیدنت

دوباره این دلم تنگه برای زل زدنت

دوباره این صدا به دنبال اسم توئه

دوباره این تن خسته به دنبال توئه

دوباره بی وفایی از یارست

دوباره غم و غصه بر دوش ماست

دوباره اسمان به حال من می گرید

دوباره من به یاد تو می مانم

دوباره تا آخرین نفس

دوستت دارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/05ساعت 12:32  توسط سارینا | 
 

تیک...... تاک...... تیک...... تاک...... زمانی که نفسها در سینه حبس می شوند.زمانی که آرزوها در دلها جاری می شوند.زمانی که یک سال با تمام خوشی ها و سختی ها به فراموشی سپرده می شود. زمانی که یاد تمام عزیزان در دل تازه می شود.زمانی که فکر عیدی وسط قران بچه ها را به وجد می آورد. زمانی که بوی گل سنبل فضا را معطر کرده . زمانی که آریایی معنا پیدا می کند.زمانی که ...... زمانی که مجری تلویزیون می گوید:اغاز سال نو مبارک.

آری زمستان بار دیگر مغلوب بهار شد و این سال با تمام خوبی ها و بدی هایش به پایان رسید باز هم سالی دیگر از راه رسید. نوروز ۱۳۸۵ بر همه ی بچه های خوب ایران و سراسر دنیا و خانواده های محترمشان مبارک باد.

 

سال نو مبارك

                                                             

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/28ساعت 10:34  توسط سارینا |